داستان كوتاه.........
او پرسيد:
چه كسي اين بيست دلار را ميخواهد
دست ها بالا رفت....اوگفت
من اين بيست دلار را به يكي از شما ميدهم
اول اجازه دهيد كاري كنم
او اسكناس ها را مچاله كرد و پرسيد...چه كسي هنوز اين ها را ميخواهد؟
باز هم دست ها بالا بودند
او جواب داد خب اگر اين كار را كنم چه؟
او پول ها را روي زمين انداخت وآن هارا با كفشهايش لگد كرد
وبعد آن هارا برداشت و گف:مچاله وكثيف هستند حالا چه كسي آن هارا ميخواهد؟
باز هم دست ها بالا بود
هيچ اهميتي ندارد كه من با پول ها جه كار كردم..شما هنوز ان هار ا ميخواستيد
چون ارزشش كم نشده بود وهنوز هم بيست دلار مي ارزيد....
اوقات زيادي ما در زندگي رها ميشويم
مچاله ميشويم با تصميم هايي كه ميگيريم
وبا تصميم هايي كه برايمان ميگيرند
و حوادثي كه به سراغمان مي ايند الوده ميشويم
و ما فكر ميكنيم بي ارزش شده ايم
اما هيچ اهميتي ندارد كه چه چيزي اتفاق افتاده
يا چه چيزي اتفاق خواهد افتاد
شما هر گز ارزش خود را از دست نميدهيد
شما هنوز براي كساني كه شما را دوست دارند بسيار ارزشمند هستيد
ارزش ما در كاري كه انجام ميدهيم يا كسي كه ميشناسيم نميايد
ارزش ما در اين جمله است كه::.............
ما كه هستيم؟
هيچ وقت فراموش نكنيد................
-----------------------------------------------------------------------------
لطفا نظرتونو درمورد اين داستان بگيد ممنون.............
اللهم عجل الوليك الفرج
يك عمر در پي تو سفر كردم با اتش فراق تو سفر كردم